تبليغاتX
روزگار بهار

_ آقای روانشناسی می گفت: رکن هر خانه ای زن و شوهر هستند. بچه از ارکان خونه نیست و نباید تمام مناسبات منزل بر پایه فرزند بنا گذاشته بشه.

_چند روز پیش  هم بحث بر سر این بود که بچه های این دوره زمونه قطعن کمک حال پدر و مادرها در دوران پیری و مریضی نیستن!و بهتره که امید چندانی به فرزند نداشت. هرچند ما هم کاری برای پدر و مادرها نمی کنیم اما برای بچه های ما شاید عدم تعهد به اولیا شکل عمدی تری به خودش بگیره! البته من شدیداً از موضع دفاع از بچه های این دوره زمونه براومدم و معتقدبودم نوع تربیت خود ماست که رفتارآینده بچه ها رو مشخص می کنه.  مخصوصن  وقتی توجه و محبت به فرزند در خانواده ما  یا هر خانواده  دیگری وجود داشته باشه ، پس بازخورد اون رو هم در آینده  و از طرف فرزندانمون خواهیم دید! اما طرف بحث معتقد بود که این مسئله یه وجه قضیه است و قضیه پیچیده تر از این حرفاست.

_آرنجم با شدت به دستگیره در خورده و دردش خیلی بدجوره!از اونجایی که ذهنم  مدام در حال پروازه و از طرفی دو تا موضوع بالا هم  کلن یکی از گوشه های ذهنم رو به خودش مشغول کرده تا بتونه درست ترین حرف رو پیدا کنه، همون لحظه تصمیم می گیرم تاگلی رو یه امتحانی بکنم و ببینم تا چه میزان نسبت به ناراحتی من حساسه!برای همین آآآه بلندی می کشم و خوب درد هم که داشتم شروع می کنم به ناله ای که تبدیل به گریه میشه!دو دقیقه ای طول می کشه و از دخترک  هم خبری نیست!خوب دردم هم خوب شده  و دیگه نمی تونم بیشتر از این ناله کنم. با وجود این که محل وقوع حادثه با محل نشستن حاج خانوم!هم بیشتر از 3 مترنیست ولی باز هم به خودم دلداری میدم که حتمن نشنیده وگرنه عکس العملی نشون می داد! رفتم پیشش.

من:گلی!دستم خیلی درد می کنه!

گلی:چرا؟

من: مگه صدای آآه و ناله ام رو نشنیدی؟دستم خورد به دستگیره در!

گلی: آها!!

من:  :|

پ.ن: الان شک دارم که دیگه بتونم رو عقیدم پافشاری کنم!شاید هم الان برای قضاوت زود باشه.

پ.ن 2: شاید هم حساس شدم و غیرقابل پیش بینی!

پ.ن 3: شاید هم ماحصل  عدم توجه به نقل قول آقای روانشناس،در اغلب خانواده های امروزی  که رکن اصلی خونه بچه  است (با توجه به این که تک فرزندی هم رواج داره)  همونی باشه که طرف بحث من معتقد بود!

به قلم هایدی در ساعت20:8 شنبه سی ام اردیبهشت 1391 |
از این که فردا آخرین روز مدرسه ی گلیه و تعطیلاتش شروع میشه هیجان زیادی دارم. از اون هیجان ها که قدرت انجام هر کاری رو از آدم سلب می کنه!


پ.ن: البته که تمام تلاشم رو کردم تا این اضطراب رو به گلی منتقل نکنم و نتیجه اش هم شده، 4عدد تبخال گل درشت و یه اشتهای تموم نشدنی!

پ.ن2: جانم؟؟؟جشن فارغ التحصیلی از مقطع پیش دبستانی؟؟

به قلم هایدی در ساعت21:58 دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 |

 مي خوام بگم آدمایی که در ابعاد مختلف زندگیشون از منطق صفر و یکی تبعیت می کنن، زندگی راحت تری دارن حتی اگه تصمیمشون یا فکرشون غلط باشه باز هم آسوده تر از آدمایی هستن که مدام باید خوب و بد و درست و غلط رو بسنجن و آخر سر هم نتونن تصمیم بگیرن!

این رفتار و تفکر صفر و یکی به ویژه در زمینه تعامل با سایر افراد و علی الخصوص در زمینه نحوه برقراری ارتباط نمود بیشتری پیدا می کنه!

پ.ن: منطق صفرو یکی بسیار به منطق یا همه یا هیچ کس نزدیکه منتها با اندکی دخل و تصرف!

به قلم هایدی در ساعت20:36 دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 |

به طرز احمقانه ای نمی تونم با گلی حرف بزنم یا به چشاش نگاه کنم، بغضم می گیره و ته دلم غصه عجیبی   می شینه!

تو بگی یه ذره هم مسئله ای خارج از مسایل عادی زندگی پیش اومده،نیومده:(

به قلم هایدی در ساعت0:3 چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 |
دلایل زوال و انحلال تدریجی وبلاگستان از نظر شما چیست؟ حداقل در 3 سطر بیان نمایید.

                                                                                         سطری 1 نمره خدا بده برکت!

                                                                                                                 استاد وجبی


به قلم هایدی در ساعت9:28 یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 |
پیرو پست آقا مجید ،یاد این عکس گلی افتادم که به عکس مملی معروف بود یه زمانی.دیگه کم و زیادش رو به بزرگی خودتون ببخشین!

پ.ن۱:کیفیت بد عکس به تکنولوژی پایین موبایل عمه خانم گلی مربوط میشه!

پ.ن۲:عکس مربوط به ۴ سال قبله!

پ.ن۳: مِمل رو که می شناسین؟ همون آدم کوچولویی که با دختر مهربون دوست شد و غیره!

به قلم هایدی در ساعت20:52 یکشنبه بیستم فروردین 1391 |