تبليغاتX
روزگار بهار

به سلامتي‌آقاي همكار هم از اين دفتر رفت و من موندم و يه پارتيشن و يه عكس به ديوار..وقت رفتن در حال جمع و جور كردن وسايلش بود ميگم يه لطفي بكنين همه وبلاگاتون رو آپديت كنين به من بدين!!

قشنگ ۳۰ ثانيه همين طور با دهن نيمه باز خيره شده بود به جلو!

بعد كه ديگه كاراش رديف شد و داشت مي رفت ميگه سركار خانم اوقات خوشي داشتيم!

من همين طوري موندم به اين گوشه اي كه زد و رفت... كدوم اوقات رو ميگه ؟ اين كه ميگم وبلاگ رو ميگه‌،آواز خوندنم روميگه؟سوسكارو ميگه؟؟

پ.ن:

اينقدر اين دنياي مجازي داره با دنياي واقعيم قاطي ميشه كه چند وقت پيش منتظر تاكسي كه بودم به جاي "سيد خندان" بلند گفتم ساناز باااانو!!! به جوووون خودم...بعد تاكسيم ايستاد :))))

كلمات و تركيب هاي تازه

وبلاگ= فايل هاي كاري

ساناز بانو= مديريت محترمه وبلاگ ماه مون

به قلم هایدی در ساعت14:53 چهارشنبه دوم دی 1388 |

 تاسال هايي نه چندان دور؛ محرم و عاشورا براي من خلاصه مي شد در ،ديدن دسته هاي سينه زني‌‌،نماز ظهر عاشوراي مسجد محل،‌خوردن قيمه نذري ‌و گوش سپردن به روضه مداحاني كه  هنوز هم خيلي از آنها  براي من خوش الحان نيستند و اغراق نيست اگر بگويم خيلي وقت ها هم از حركات و لحن و صداهايشان خنديده ام و دريغ از قطره اي اشك..جهنم بر من گوارا باد!

اين وسط چند سالي هم به بهانه هاي مختلف فقط گذشت...

اما امسال...من به شيوه خودم سوگواري مي كنم فارغ از همه ،براي خودم

قرآن مي خوانم و زيارت عاشورا.

با دخترك، شله زرد مي پزيم و پشت سر هم صلوات مي فرستيم؛درست مثل شب بيست و يكم ماه مبارك...

پاي هيچ منبر و وعظ و خطابه اي هم نمي روم نمي خواهم كلمه اي بشنوم كه در آخر رنگ و بوي سياسي بگيرد وحال خراب من را خراب تر كند و من چقدر از اين سياست متنفرم...چقدر..

راستي! ظهر عاشورا آن قدر به تسبيح متبرك خاك كربلا نگاه مي كنم تا رنگ خون بگيرد...اين براي من خالصانه ترين عزاداري هاست.

پ.ن:

يادم نيست؛ بالاخره تسبيح هميشگي سجاده ات خون رنگ شد؟

به قلم هایدی در ساعت18:45 دوشنبه سی ام آذر 1388 |

گلدونه ميگه: مامان ! اون روزي كه عمو (همون شوهرخاله ) ازم پرسيد "اسب سفيد امام حسين چه رنگي بود؟" ؛يه ذره سوالش برام سخت بود كه نتونستم جواب بدم ولي الان كارتونش رو ديدم و مي دونم چه رنگيه!

من(همون مامان كذايي): چه رنگيه؟

گلدونه: قهوه اي!!

 اين جريان دقيقاً مربوط به 2 دقيقه پيشه ... اگه بدونين ضربان قلبم چقدر رفته بود بالا و چقدر يقين داشتم جواب درست رو فهميده....درك مي كنين كه؟


پ.ن:

1- مي تونم خواهش كنم اگه اينجا رو مي خونين و بچه اي حول و حوش 4 يا 5 سال دارين يا نزديك خودتون مي شناسين ؛اين سوال رو ازش بپرسين و پاسخش رو برام كامنت بزارين؟ خيلي دوست دارم بدونم بقيه كوچولوها چه جوابي ميدن...

2- البته قبل از اين جريان و در حين ديدن همين كارتون گلدونه با هيجان زياد پيشم اومد و گفت: مامان يزيد عين دزدا مي مونه .نقاب داره .من خودم مي خوام بكشمش...پليسم لازم نيست!


به قلم هایدی در ساعت11:55 جمعه بیست و هفتم آذر 1388 |
۱-يه صورت جلسه خيلي مهم تنظيم كردم در نوع خود بي نظير!مثال زدني!!ستودني!!مناسب احوالات فعلي!!خارق العاده و اعجاب انگيز،‌....تو متن نوشتم  هفتاد و چهارمين جلسه‌،بالاي فرم ايزويي نوشتم هفتاد و دومين جلسه‌، تو عنوان نامه نوشتم هفتاد و ششمين جلسه!!بعد مدير ومعاون هم خوندن و تأييد كردن و نفهميدن!!! اون وقت واسه بيست تا دستگاه اجرايي هم ارسال شده!!!

بعد هنوز هم نفهميدم واقعاً جلسه چندم بود؟؟؟

۲-حالا اينو هم گوش بدين!در همين جلسه نمي دونم چندم،‌يه آقايي حضورداشت كه چهره جديدي بودو از اونجايي كه غايبين اين جلسه هم زياد بود از روي ليست مدعوين نمي شد اسم ايشون رو حدس زد!خوب من هي به اين آقا نگاه كردم،‌هي اسم ها رو زير و رو كردم‌،هي دوباره چهره خوني كردم،‌هي اسما رو تطابق دادم تا به اين نتيجه رسيدم كه ايشون بايد نماينده فلان دستگاه باشند كه به جاي مديركل وزارتخونه اومدن و قطعاً هم با اين سن كم و البته برخي مشخصات ديگه درحد و اندازه جناب آقاي دكتر.....مديركل محترم.....وزارت.......نيستن!!! فلذا دل رو زدم به دريا و جلو رفتم و گفتم: شما نماينده آقاي دكتر هستين؟ ايشون هم يه ابروش رو بالا انداخت و كمي عصبي جواب داد: اشكالي داره خودم آقاي دكترباشم؟؟ من:اوه!گنجيشكا رو نيگا!!

نمي دونم بخندم،‌گريه كنم،بترسم.....

 

ـ بند ۲ ، مفاهيم جامعه شناختي و روانشناسي و سياسي و ... نهفته داره ...اينجور مطالبي مي نويسم

ـ اسير روزمرگي شدم و بيشتر دلزدگي.

به قلم هایدی در ساعت8:18 سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 |
آقاي همكارم بود كه به جاي اون دو تا خانم همكارم كه رفتن مرخصي زايمان اومدقسمت كاري من..امروز شيفته مرامش شدم...ازصبح آدرس سايت هاي شعر و شاعري و اشعار عاشقانه و اينا مي پرسه! بعد مي بينم مي ره از شعرا پرينت مي گيره،‌من تقريباً تا سرظهر به حس كنجكاويم محل نذاشتم!!تا بالاخره يه همكار ديگه اين حس رو ارضا كرد و ازش پرسيدكه اينا رو مي خواي چه كار؟

آآآآخييييييييييي ..ميگه من چون شبا دير مي رسم و چون صبح زود ميام بيرون؛ خانم و بچه خوابن‌‌، زياد نمي بينمشون. پرينت اين شعرا رو مي زارم رو ميز تا بخونه و بدونه كه هميشه يادشم!

پ.ن:

*به خدا خانما و البته اغلب خانمااز همسراشون پول نمي خوان،‌ماشين نمي خوان،‌خونه نمي خوان،‌طلا و جواهر نمي خوان‌،فقط عشق و محبت مي خوان همين و بس!

*با تشكر ازپايان دو روز تعطيلي كه باعث شدبيام سركار يه ذره استراحت كنم والا!باور كنين شنبه ها خسته تر از همه روزاي هفته ام از بس كه جمعه ها كار داريم......

به قلم هایدی در ساعت15:30 شنبه بیست و یکم آذر 1388 |

قبلاً هم گفته بودم؟ كه در توضيح دادن خيلي بي حوصله ام؟؟؟ زمان درس و بحث و فحص؛‌ورقه امتحانيم خيلي مختصر و مفيد بود يه كلمه اضافه تر از جواب سوال نمي نوشتم حتي اگه به جوابم هم خيلي مطمئن نبودم بازم حوصله نوشتن كه شايد يه نمره اي  داشته باشه رو نداشتم.الان هم همينم متأسفانه! آقاي رئيس ميگه: اسمت رو براي فلان دوره آموزشي فرستادم...ميگم: ساعت و زمانش برام مناسب نيست...ميگه: پس دو روز ديگه اعتراضي نباشه .من مي خواستم هواتو داشته باشم. ميگم: آقاي محترم من يه بار هم اعتراض نكردم نه به كلاس رفتن ها و نه به نمره هاي ارزشيابي.زماني كه كلاس مناسب رشته من بود و زمانش هم تو ساعت اداري بود كه معاونت رو فرستادي. بعد هم هواي من رو اگه مي خواي داشته باشي زمان حقوق دادن و كارانه تقسيم كردن  هم داشته باش نه اينجوري!هزار جور هواي آدمو داشتن هست شما يهو ياد من افتادي؟بعد هم مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان تو اين سوز و سرما .

 اون وقت گمون مي كنين اين چند خط بالا رو به زبون آوردم؟ نه عزيزان دل من!‌دريغ از يه كلمه!اينا همش تو فكرم بود،‌ من فقط گفتم: با يه گل بهار نميشه!!

واقعاً خيلي توقع بي جايي بود كه رئيس فلك زده بفهمه منظور من از اين ضرب المثل چي بوده!!براي اولين بار دلم براش  سوخت ..بنده خدا اين شكلي شده بود!!

به قلم هایدی در ساعت11:10 چهارشنبه هجدهم آذر 1388 |